محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

6312

تاريخ الطبرى ( فارسي )

همراه داشتم به جايى رسانيدم كه مقصد من بود . آن روز را از وى بماندم ، روز بعد سوى وى بازگشتم . وقتى رسيدم كه رفيق ، غلام يحيى بن عبد الرحمن ، به نزد وى آمده بود . وى را براى بعض از حاجتهاى خويش به بصره فرستاده بود . و او شبل ابن سالم را كه از غلامان گرزدار بود به نزد وى آورده بود با حريرى كه گفته بود بخرد كه آن را پرچم كند . روى حرير با سرخ و سبز نوشت كه : « إِنَّ الله اشْتَرى من الْمُؤْمِنِينَ أَنْفُسَهُمْ وَأَمْوالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ يُقاتِلُونَ في سَبِيلِ الله فَيَقْتُلُونَ وَيُقْتَلُونَ وَعْداً عَلَيْه حَقًّا في التَّوْراةِ وَالإِنْجِيلِ وَالْقُرْآنِ وَمن أَوْفى بِعَهْدِه من الله فَاسْتَبْشِرُوا بِبَيْعِكُمُ الَّذِي بايَعْتُمْ به وَذلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ 9 : 111 ) * . » [ 1 ] يعنى : خدا از مؤمنان جانها و مالهايشان را خريد ( در مقابل اين ) كه بهشت از آنهاست ، در راه خدا كارزار كنند ، بكشند و كشته شوند . وعدهء خداست كه در تورات و انجيل و قرآن به عهدهء او محقق است و كيست كه به پيمان خويش از خدا وفادارتر است ، به معاملهء ( پر سود ) خويش كه انجام داده‌ايد . شادمان باشيد كه اين كاميابى بزرگ است . [ 1 ] . نام خويش و نام پدرش را نوشت و آن را بر سر يك پارو آويخت . پس از آن ، سحرگاه شب شنبه دو روز مانده از ماه رمضان ، بپاخاست ( 414 و چون به پشت قصر اقامتگاه خويش رسيد غلامان يكى از شوره چيان ، به نام عطار ، به او رسيدند كه سوى كار خويش مىرفتند . گفت آنها را بگيرند ، كه گرفتندشان و بازوى نماينده شان را بستند و با آنها ببردند كه پنجاه غلام بودند . آنگاه به محلى رفت كه سناءى در آنجا كار مىكرد و پانصد غلام از آن وى را گرفت كه غلامى به نام ابو حديد از آن جمله بود . بگفت تا نماينده شان را ، بازو بسته ، با آنها ببردند . اينان در نهرى بودند به نام نهر مكاثر . پس از آن به محل سيرافى رفت و يكصد و پنجاه غلام از آن وى را بگرفت كه زريق و ابو الخنجر از آن جمله بودند .

--> [ 1 ] سورهء توبه ( 9 ) آيهء 111 .